X
تبلیغات
غمکده عشق

غمکده عشق

جایی برای زندگی کردن وجود دارد؟

در جایی که من زندگی می کنم


    مردمش به صحنه ی بوسیدن دو عاشق شگفت زده تراز صحنه ی اعدام یک انسان بی

گناه نگاه می کنند


    به راستی که زندگی در میان چنین مدردمی سخت است.......


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:41  توسط ناخدای خسته  | 

خدایا!!!!

خدایا!!!


    کسی این جا به یادش نیست که دنیا زیر چشماته

    

     یه عمر یادمان رفته زمین دار مکافاته


    فراموشم شده که گاهی که من این جا چها کردم


    که روزی باید از اینجا بازم پیش تو برگردم


    خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن


    شنیدم گرمه اغوشت اگه میشه منم جاکن


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:36  توسط ناخدای خسته  | 

جمله های زیبا

 برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
دکتر علی شریعتی

 

اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش.

چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست! (دكتر علی شریعتی)



دنیا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ... کسی که تورا دوست دارد ،

تو دوستش نمی داری ... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئین هرگز

 به هم نمی رسند ... و این رنج است ... (دکتر علی شریعتی)

شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:23  توسط ناخدای خسته  | 

انسانها

از انسان ها غمی به دل نگیرید، زیرا آنان نیز غمگینند، با اینکه تنهایند ولی از خود

میگریزند زیرا به خود و به حقیقت شک دارند، پس دوستشان بدار اگر چه دوستت

نداشته باشند.
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:16  توسط ناخدای خسته  | 

کسی شدن دل میخواد

"كسي شدن " دل مي خواهد

 

هر آدمی یه روزی باید نقل مکان کنه

تمام زندگی دورو برش رو باید تغییر بده .

 

حتی گاهی آدم مجبور میشه پا رو ی دلش هم بذاره

حتی گاهی اونقدر مجبوره که معشوقش رو هم ترک میکنه

( اونم میذاره به پای بی وفاییش )

آدم باید بره تا یاد بگیره

نرودا میگه :

                   " به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر سفر نکنی . . . "

گاهی آدم مجبور میشه به یه نقل مکان کاملا شخصی دل خوش کنه .

" به سراغم اگر می آیی نرم و آهسته بیا

                                                      مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من . . . "

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:5  توسط ناخدای خسته  | 

دنیا


در دنیا باشید، ولی با دنیا نباشید؛


در دنیا زندگی کنید، ولی از دنیا بگذرید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:14  توسط ناخدای خسته  | 

عظمت خلقت

من نمی دانم که جهان مرا چه می داند؟ اما من خود را مانند کودکی می بینم که در کنار ساحل سرگرم بازی است و گاه و بیگاه با یافتن سنگ ریزه ها و یا گوش ماهیهای زیباتر و صافتر از حد معمول، خوشحال می شود؛ حال آنکه اقیانوس بزرگ حقیقت همچنان کشف نشده پیش رویم گسترده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:11  توسط ناخدای خسته  | 

قدرت بخشش

در روزگاران قدیم بانوى خردمندى كه به تنهایی و پیاده سفر می كرد در عبور از كوهستان سنگ گرانقیمتی را پیدا كرد.روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. آن بانوى خردمند كیف خود را باز كرد و مقداری غذا به او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى را در كیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.

مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت.او می دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد كه می تواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمتی را داشته باشد.

چند روزی گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می داد.
بنابراین مرد بازگشت و با سختی فراوان آن بانو را پیدا كرد و سنگ گرانقیمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خیلی فكر كردم و می دانم كه این سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز می گردانم به این امید كه چیزی به من بدهی كه از این سنگ باارزشتر باشد.

بانوى خردمند گفت: از من چه می خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی كه باعث شد به این راحتی از این همه ثروت چشم پوشی كنی!
زن پاسخ داد: قناعت. به همین دلیل است كه می گویند افراد، ثروتمند و یا فقیرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند.

      ما با آنچه بدست می آوریم زندگی می كنیم و با آنچه می بخشیم یك زندگی می سازیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:9  توسط ناخدای خسته  | 

جملات زیبا سوالی

از گیله مرد میپرسم : به نظرت امسال سال خوبی بود ؟

کمی مکث میکنه و میگه : بستگی داره که آیا امسال آدم خوبی بودم یا نه ؟ همتم چقدر بوده و اینکه فکرهای خوب برای خودم و دیگران در ذهنم داشتم یا نه ؟ وگرنه هیچ سالی به خودی خود ، خوب و بد نداره ...

ازش می پرسم : یه سوال دیگه بزرگترین آرزوت در سال جدید چیه ؟

با خنده میگه : کوپن و سهمیه سوالت تموم شد ...

راستی شما بزرگترین آرزوتون در سال جدید چیه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:6  توسط ناخدای خسته  | 

سالروز عید

گیله مرد میگفت :

 زندگی ات، با گریه ی تولدت شروع شد ...

 سعی کن ؛ سر آخر با خنده ی وداع تو، و گریه وداع اطرافیان

 به پایان که نه،  به شروع زیبای دیگری متصل گردد ...

و اگر چنین زیستی ، یک روزِ سال که نه ، بلکه هر روزش برایت عید بوده است و مبارک ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:5  توسط ناخدای خسته  |